دیدی چه بی تابانه به انتظار نشسته بودم. انگار در انتظار یک پیشامد تازه، اما می بینی که هیچ هم رخ نداده است چه برسد به یک پیشامد!..تو مرا به یاد شیطنت های دوران مدرسه می انداختی...به یاد جر و بحث هایی که هیچ گاه پایان نداشت!
هی دچار دو بینی می شوم، بعد انگار همه چیز را دوباره تجربه می کنم، برای تو دل تنگ می شوم، برای خودم دل تنگ می شوم، تمام تفکراتم هم دو گانه شده اند، یک بار از ابتدا به انتهای زندگی می اندیشم و یک بار از پایان پیچ خوردگی هایش
مرا انگار آوازی از تحمل اوقات گریه آموخته اند. این روزها نمی دانم با نبودنت کنار آمده ام یا نبودنت هی مدام پای نوشته هایم صبوری می کند تا شاید واژه هایم...میدانم واژه هایم بالاخره عاقل می شوند و می نگارند سهم مرا، سهم تلخ دل تنگی مرا و سهم مرا از تلخی صدای...