قدری هم عاشقانه بنویسم، که تنها تصور اینکه قرار است تا برای تو بنویسم خودش شوری است تا شوقی برانگیزد، که تنها در آن وقت به زندگی نشسته ام...پس عاشقانه می نویسم: می آیی؟
بیا، بیا اینجا کنارم بنشین، لم بده و پاهایت را دراز کن زیر آفتاب؛ میخواهم حرف بزنیم، می خواهم بگویم که گاهی تمام فکر کردن هایم به خنده ی مضحکی تبدیل می شوند...زندگی فلسفه ای ندارد...شاید حقیقت این باشد!..بیا تا خودمان را بزنیم به دیوانگی و به عشق سِقط شده مان بخندیم و بخندیم و بخندیم تا اشکمان در بیاید بعد در نگاه هم خیره شویم و صدای خنده مان بشود یک هق هق از عمق جان!..و من باز هم برایت حرف بزنم؛ بگویم که گاهی خسته می شوم، آنقدر که احساس می کنم شانه هایم دیگر توانی ندارند و گام هایم برای رفتن و رفتن بهانه ای می خواهند... بعد خسته شوم از سکوتت و یک جیغ بلند بکشم و تو خم به ابرو نیاوری...گوش ات با من است؟!
پی نوشت» راستی چقدر بی قید شده ام، منی که با صف مداد های تراشیده توی جامدادی ام نمی فهمیدم اینهایی را که کتاب علومشان جلد کاغذ کادویی و پلاستیکی نداشت!...