تبليغاتX
((...جایی برای دل...)) - گریزانم از این مردم که بامن به ظاهر یک دل و یک رنگ هستند...

یقه ی چه کسی را می شود گرفت؟ مسخره است،حساب هیچ چیزی دستمان نیست، با این همه ادعا خیلی چیز ها را نمی فهمیم. چیز های خیلی پیش پا افتاده را، نکته های خیلی ساده. مسخره است، ما نمی فهمیم یک نفر را چقدر دوست داریم و آنقدر نمی فهمیم تا وقتی که دیگر نیست!..بعد می نشینیم و تا جایی که جا دارد آبغوره می گیریم...کاش می شد یکدفعه از هجدهم می پریدیم بیستم  تا هیچ اتفاقی نیفتد!

اصلا" می دونین چیه؟! پشت سر هر انسان شادی یک نفر با چکش ایستاده!..

دیشب خون بالا آوردم، مچ دستم هم درد می کنه،مغزم به هم ریخته، باید همه چیزو بریزم پایین و دوباره سوار کنم،الان حالم خوبه،حوصله ی دکتر رفتن ندارم. همین طوری دارم فال حافظ می گیرم؛ این حافظ داره کم میاره، انقدر می گیرم که بالاخره یه غزلش هم که شده به نفع من بگه!..چند تا کتاب نخونده دارم،چند تا کاره ساده، خیلی وقته قدم نزدم...خیلی وقته که وقت ندارم دراز بکشم و سقف اتاق رو همینطوری بی خود و بی جهت نگاه کنم. دلم برای تنهایی هام تنگ شده، دلم برای خودم تنگ شده؛ خسته ام ،شاید برم عکس تو رو نگاه کنم، ولی نه...نمی دونم چرا دیگه می ترسم از چشمات... شاید هم برم دراز بکشم و سقف رو تماشا کنم!!!

+ حک شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:39  به دست نی نی عسلی |