آی...
خاطره های ناگهانی ام درد می کند...
زندگی ما همین ثانیه های معلول اند که آه نکشیده می میرند...اما چه هنر مندانه من را به تو وتو را به من بی ارتباط می کنند!..نگاهت را بردار...سرطان ِ وزن دارد این نگاه تو...بی شک از تحمل زخم های استخوانم خارج است!!!سلول های قرضی ام را پس بده! هر آنچه که از من در ریه هایت داری...می خواهم از حیطه ی تنفس تو خارج شوم! تو را از تک تک ِ یاخته هایم بیرون خواهم کشید و خودم را از تک تک ِ یاخته هایت!..من را پس خواهی داد،و آن وقت معلول خواهی شد...که این بار علت منم!..
پی نوشت ؛ رفیق، این ها درد دل نبود! کسالت اعصاب هم ندارم...فقط خواستم دردم را معنی کنی...همین...ولی کسی هذیان های من را نخواهد فهمید!..