تبليغاتX
((...جایی برای دل...)) - از چه خسته نباشم؟از آدم ها؟ از زندگی؟از خودم؟

نمی دانم چرا هر روز دلم گرفته تر می شود. گمان می کنم هنوز هوای باران دارد. از باریدن هم سیر نمی شود. فکر کنم می خواهد آنقدر ببارد تا همه ازش دور شوند. تا تنها شود. اما... مگر می شود برای همه باران شد؟ مگر می شود نتابید؟ حتی برای عزیزی که به من می گوید تنها دوستی هستم که تولدش را به خاطر دارم!

 

نازنین راست می گفت! ما آدم هایی هستیم که بهانه مان برای زنده بودن دیگرانند نه خودمان!

ولی... می دانی؟ احساس کسی را دارم که احساس می کند همه ی قلبش خورد خورد شده و ریخته. حالا نمی داند با آن چه کند! بگذارد و برود. یا بایستد و با هزار زحمت دوباره درستش کند. تا دو قدم جلوتر دوباره دلش ریز ریز شود و بریزد؟ -دلش را ریز ریز کنند و بروند...-

 

خدا......................................................................................
+ حک شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:3  به دست نی نی عسلی |