تبليغاتX
((...جایی برای دل...)) - سکوت می کنم به حرمتت

- کاش جای خلوتی بود واسه من. می رفتم اونجا و گاهی دراز می کشیدم رو به آسمون. اونوقت بلند بلند با خودم -و کمی هم با خدا- حرف می زدم... راستش دلم تنگ نیست، ولی خیلی گرفته... انگار همه چیز به یه حد غیر قابل تحملی رسیده. این مغز پر از هیچی و همه چی هم شده شبیه قطاری که از ریلش خارج شده و معلوم نیست با این سرعت داره می ره که چه بلایی سرش بیاد. اصلا نمی فهمم. اینکه می خوام مدتی خلوت باشم، انتظار زیادیه؟ از خدایی که اونقدر بزرگه؟ یا از آدم هایی که اینقدر کوچکند، ولی برای من بزرگی می کنند؟...

.

.

.

«شاید سکوت صفت خوبی نباشد ولی وقتی مخاطب تو آگاهانه خود را به ناشنوایی زده باشد، دیگر فریاد اثری ندارد و سکوت بهترین پاسخ است.

ولی افسوس که بی تفاوتی به سکوت عاشق نیز سخت است و چه سخت است که تو صادق باشی و او تو را باور نکند.»*

-چقدر شبیه قصه ی من...-

.

.

.واقعا نمی فهمم خل شدم یا دیوانه...شایدم هر دو...فقط همینو می دونم که...

نه من هیچی نمی دونم...دیگه خسته شدم از این هم ندونسته ها...آخه چرا همیشه نقطه چین یک دنیا حرف باید داشته باشد...

...

امروز یک آشنا پیدایش شد...نمیدونم از کجا آمد...اصلا نمی ودنم چرا رفت که بخواهد پیدا شود...اما آمد...و من هنوز در فکرم که آخر چگونه...چرا ما آدم ها گاهی زود در مقابل دیگران خود را لو می دهیم...چرا نمی گذاریم زندگی ...یا نه اشتباه محض بود...چرا زندگی نمی گذارد که ما زندگی کنیم...

شاید ما یا نه بهتر است بگویم من...لیاقت زندگی ندارم...

 

 

+ حک شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 16:59  به دست نی نی عسلی |