تبليغاتX
((...جایی برای دل...)) - من دیگه خسته شدم بسکه چشام بارونیه

نمیدونم چی شده؟ یه جورایی فکرم خوب کار نمی کنه ،

نمیدونم ...

اصلا حرفی برای گفتن ندارم

یعنی ...

حرف زیاد دارم ولی ...

ولش کن

نگم بهتره

نمیدونم ...

پس این نمیدونم ها کی می خوان دست از سرم بر دارند...

این نقطه چین ها تا ابد با منند؟

به قول اون دوست خوبمون ؛

"یه روزی 

یه جایی

یه جوری

یه کسی

یه چیزی

صبر داشته باش

صبر داشته باش"

آره باید صبر کنم

ولی ...

آخه تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این علامت های سوال هم مثل سایه همیشه و همه جا با منند...

نمیدونم

یعنی...

ولی آخه...

کدوم روز؟؟

کجا؟؟؟؟

چه جوری ؟؟؟

چه کسی ؟؟؟

چه چیزی ؟؟؟

چقدر صبر؟؟؟

نمیدونم

همین الان ناخودآگاه یاد یه سخنی از کوروش کبیر افتادم

 تو کتاب "کوروش بزرگ " خوندم :

" من کوروش هستم ، شاه هخامنشی

ای مردی که هر کجا هستی و از هر کجا می آیی

زیرا می دانم که خواهی آمد :

من کوروش هستم که به ایرانیان شاهنشاهی بخشید

با من مشاجره مکن

یگانه چیزی که هنوز برای من باقیمانده است

یک مشت خاک است

که پیکر مرا پوشانده است ."

 

نمیدونم چرا یاد این متن افتادم

کوروش به گفته ی خودش فقط یک مشت خاک براش مونده

ولی من چی ؟؟؟؟!!!...

حس میکنم فقط غرور لعنتیمه که برام مونده.

ای خدای بزرگ و مهربون

کمکم کن

خیلی وقته که ازت دور شدم می دونم

این یکیو خیلی خوب میدونم که دیگه بنده ی خوب پاک و کوچولوی تو نیستم ولی ...

نا امیدم نکن

امیدم فقط به توست

خیلی خسته ام

از چی ؟

از همه چیز

از زندگی

از آدما

از این دنیا

از هر چی که تو این دنیاست

مهمتر از همه ...

از خودم

از این غرور لعنتی

از ...

از همه چیز

خدا جونی کمکم کن

امیدم به توست

فقط به خودت...

+ حک شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 14:53  به دست نی نی عسلی |