تبليغاتX
((...جایی برای دل...))

خیلی وقت است چیز خوبی ننوشته ام/ گمم/ گم شده ام/ دیگران گمم کرده اند/ می زنم بیرون، همه ی خیابان را در خودم راه میروم!..از خودم خستگی میزند توی خودم؛راستی تا یادم نرفته، به خواب اگر می روی ، وقت شد به خواب من هم سری بزن!!! بر می گردم خانه، یک نفر نقاشی های من را جابجا کرده...عصبانی می شوم...!..بوم...رنگ آبی را بر میدارم تا دوباره عاشقت شوم؛ یک خط که می کشم نوک قلم می شکند، تیغ کجاست؟!.همین که روی مداد می لغزانمش ناگهان صدای خنده ات گوشم را پُر می کند!..اشک هایم را قورت میدهم، ولی باز چشمانم تار می شوند،آخ...هیچ چیز تو را دوباره به من پس نمی دهد،حالا با صدای بلند گریه می کنم...چقدر بچه شده ام من...انگشتم می سوزد...

> فکر نمی کنم زیاد سخت باشه...مُردن رو عرض می کنم!..

> و اصولا" حجم تنهایی رو هم که داری !!!

+ حک شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:12  به دست نی نی عسلی |