تبليغاتX
((...جایی برای دل...))

به پروردگار که چاهار قدم آن سوتر جهنم بود برایم، البته الانش هم هست. باید یک جوری همه چیز را جفت و جور کنم که بتوانم زودتر چترم را بردارم و بزنم به جاده ی خیس تنهایی ام، بدون اینکه کسی بفهمد بر من چه گذشت که بی صدا تنهاتر شدم!..

شاید همین قدر که دوست داشتنی می نمایم بی لیاقت هم باشم! این ساختمان ها و این هوای سرد عذابم می دهند، دستهایم یخ زده اند اما باور کنید گناهی ندارند، همه اش تقصیر لب های ساکتم بود و دستهای تو که یادم نیست کجا حلقه شده بودند و بادی که توی کوچه های باریک می دوید! لحظات قشنگی که تو را با خودشان بردند، من را هنوز همانجا کنار در نگه داشته اند و دارند گرمای تنم را از زیر این همه لباس می دزدند!

.

.

.

الهی ؛  از دست من هیچ کاری بر نمی آید جز خطا، از تو هر کاری برآید جز خطا!..

+ حک شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:15  به دست نی نی عسلی | 

بگو برایم یک ماهی قرمز میخری با یک تنگ بلور بزرگ... بگو که گاهی چیز مینویسی، گاهی زیر آواز میزنی، گاهی بی هوا می خندی،گاهی اشک می ریزی.از خودت بگو، بگو چه ماهی به دنیا آمدی، بگو می توانی برایم شعر بخوانی از شاملو یا فروغ یا حتی اگر من بخواهم از سهراب...بگو دوست داری با هم یک قهوه بخوریم!..دوست دارم با نگاهت معجزه ای، با هر لبخندت یک حس غریب و با دلگیری ات دیوانه شوم!..دوست دارم همراهت بیایم، بگو اینکه همراهت می خندم، میترسم، عاشق میشوم، عادت نشده و برایت تازگی دارد...اصلا" بگو میخواهی اسمم را بدانی؟! بگو تا برایت تعریف کنم "که" هستم!..چکار می کنم! نقاشی میکشم یا نه؟! بگو تهِ چشمهایم برایت آشناست اما حقیقتش هیچ یادت نمی آید جایی دیده باشی ام...

بگو دوست داری من نگاهت کنم، بگو اسمت چیست؟! بگو دوست داری صدای موسیقی بلند باشد و بپرس ناراحتم می کند یا نه؟... نپرس چرا، فقط بگو دیگر گریه نکنم، دستت را جلو بیاور و اشک هایم را پاک کن...بگو دوست داری چیزی برایم بخوانی، بخوان و بپرس قبلتر شنیده بودم یا نه؟« و مطمئن باش میگویم نه! » برایم تعریف کن که خواهر ی داری تا بپرسم اسمش چیست؟! بگو اگر که دوست داشته باشم با هم سوار اسب هم میشویم، اسمت را به من بگو.دوباره نه! دوباره نگو، همه ی اینها را برای اولین بار بگو!..میخواهم تعجب کنم!!!میخواهم به تو نزدیک شوم.بگو که میتوانی تا همیشه بمانی، بگو تا بگویم دوست دارم تا همیشه بمانی...دوست داشتم چیز خاصی بشود این دوستی!...

پی نوشت؛ اگه کسی به جون مامانش قسم بخوره باید حرفش رو باور کنیم؟!

+ حک شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:50  به دست نی نی عسلی | 

دیدی چه بی تابانه به انتظار نشسته بودم. انگار در انتظار یک پیشامد تازه، اما می بینی که هیچ هم رخ نداده است چه برسد به یک پیشامد!..تو مرا به یاد شیطنت های دوران مدرسه می انداختی...به یاد جر و بحث هایی که هیچ گاه پایان نداشت!

هی دچار دو بینی می شوم، بعد انگار همه چیز را دوباره تجربه می کنم، برای تو دل تنگ می شوم، برای خودم دل تنگ می شوم، تمام تفکراتم هم دو گانه شده اند، یک بار از ابتدا به انتهای زندگی می اندیشم و یک بار از پایان پیچ خوردگی هایش

مرا انگار آوازی از تحمل اوقات گریه آموخته اند. این روزها نمی دانم با نبودنت کنار آمده ام یا نبودنت هی مدام پای نوشته هایم صبوری می کند تا شاید واژه هایم...میدانم واژه هایم بالاخره عاقل می شوند و می نگارند سهم مرا، سهم تلخ دل تنگی مرا و سهم مرا از تلخی صدای...

+ حک شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:38  به دست نی نی عسلی | 

قدری هم عاشقانه بنویسم، که تنها تصور اینکه قرار است تا برای تو بنویسم خودش شوری است تا شوقی برانگیزد، که تنها در آن وقت به زندگی نشسته ام...پس عاشقانه می نویسم: می آیی؟

بیا، بیا اینجا کنارم بنشین، لم بده و پاهایت را دراز کن زیر آفتاب؛ میخواهم حرف بزنیم، می خواهم بگویم که گاهی تمام فکر کردن هایم به خنده ی مضحکی تبدیل می شوند...زندگی فلسفه ای ندارد...شاید حقیقت این باشد!..بیا تا خودمان را بزنیم به دیوانگی و به عشق سِقط شده مان بخندیم و بخندیم و بخندیم تا اشکمان در بیاید بعد در نگاه هم خیره شویم و صدای خنده مان بشود یک هق هق از عمق جان!..و من باز هم برایت حرف بزنم؛ بگویم که گاهی خسته می شوم، آنقدر که احساس می کنم شانه هایم دیگر توانی ندارند و گام هایم برای رفتن و رفتن بهانه ای می خواهند... بعد خسته شوم از سکوتت و یک جیغ بلند بکشم و تو خم به ابرو نیاوری...گوش ات با من است؟!

پی نوشت» راستی چقدر بی قید شده ام، منی که با صف مداد های تراشیده توی جامدادی ام نمی فهمیدم اینهایی را که کتاب علومشان جلد کاغذ کادویی و پلاستیکی نداشت!...

+ حک شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:21  به دست نی نی عسلی | 

یقه ی چه کسی را می شود گرفت؟ مسخره است،حساب هیچ چیزی دستمان نیست، با این همه ادعا خیلی چیز ها را نمی فهمیم. چیز های خیلی پیش پا افتاده را، نکته های خیلی ساده. مسخره است، ما نمی فهمیم یک نفر را چقدر دوست داریم و آنقدر نمی فهمیم تا وقتی که دیگر نیست!..بعد می نشینیم و تا جایی که جا دارد آبغوره می گیریم...کاش می شد یکدفعه از هجدهم می پریدیم بیستم  تا هیچ اتفاقی نیفتد!

اصلا" می دونین چیه؟! پشت سر هر انسان شادی یک نفر با چکش ایستاده!..

دیشب خون بالا آوردم، مچ دستم هم درد می کنه،مغزم به هم ریخته، باید همه چیزو بریزم پایین و دوباره سوار کنم،الان حالم خوبه،حوصله ی دکتر رفتن ندارم. همین طوری دارم فال حافظ می گیرم؛ این حافظ داره کم میاره، انقدر می گیرم که بالاخره یه غزلش هم که شده به نفع من بگه!..چند تا کتاب نخونده دارم،چند تا کاره ساده، خیلی وقته قدم نزدم...خیلی وقته که وقت ندارم دراز بکشم و سقف اتاق رو همینطوری بی خود و بی جهت نگاه کنم. دلم برای تنهایی هام تنگ شده، دلم برای خودم تنگ شده؛ خسته ام ،شاید برم عکس تو رو نگاه کنم، ولی نه...نمی دونم چرا دیگه می ترسم از چشمات... شاید هم برم دراز بکشم و سقف رو تماشا کنم!!!

+ حک شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:39  به دست نی نی عسلی | 

لازمه که آدما یه جایی رو داشته باشن تا بتونن با خیال راحت اونجا همه ی خاطرات آزار دهنده شونو  بالا بیارن، و در هین عُق زدن کسی هی ازشون نپرسه: چته؟چته؟!

.

.

.

تنهایم...تنها...و تنهایی ام را از امروز...همین امروز، سخت دوست می دارم! اما هنوز دلتنگ توام؛وقتی به تو فکر می کنم، کسی در دلم زار زار گریه می کند...

+ حک شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:48  به دست نی نی عسلی | 
و این را بدان که دیگر به خاطرت نخواهم گریست، برو و بدان هیچ وقت محتاج تو نیستم...یعنی هیچ وقت نبوده ام، اگر هم بودم احتیاجم تنها به اندازه ی یک لبخند بود...خیلی وقت است می خواهم اسمت را از یاد ببرم، خیلی وقت است دیگر برایت دلتنگ نمی شوم، خیلی وقت است سعی میکنم دیگر دوستت نداشته باشم

.

.

.

افسوس که دروغ هم نمی توانم بگویم...

.

.

.

چقدر سخت است سربسته درددل کنی و هیچ کس نفهمد چه می گویی...

 

+ حک شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:45  به دست نی نی عسلی | 
 

آی...

خاطره های ناگهانی ام درد می کند...

زندگی ما همین ثانیه های معلول اند که آه نکشیده می میرند...اما چه هنر مندانه من را به تو وتو را به من بی ارتباط می کنند!..نگاهت را بردار...سرطان ِ وزن دارد این نگاه تو...بی شک از تحمل زخم های استخوانم خارج است!!!سلول های قرضی ام را پس بده! هر آنچه که از من در ریه هایت داری...می خواهم از حیطه ی تنفس تو خارج شوم! تو را از تک تک ِ یاخته هایم بیرون خواهم کشید و خودم را از تک تک ِ یاخته هایت!..من را پس خواهی داد،و آن وقت معلول خواهی شد...که این بار علت منم!..

پی نوشت ؛ رفیق، این ها درد دل نبود! کسالت اعصاب هم ندارم...فقط خواستم دردم را معنی کنی...همین...ولی کسی هذیان های من را نخواهد فهمید!..

+ حک شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 15:58  به دست نی نی عسلی | 
سلام

خیلی جالبه که آدم ندونه چه دردشه...

البته در رابطه با من یکی که اصلا جالب نیس...

این حس مسخره چیز جدیدی که نیس که تازه بخوام ازش بنالم

خداااااااااااااااااااااااااااااااا

پرسیدم اگه جای من بودی با همه ی این شرایط با خودت چی کار می کردی....

اما هیچی نگفت...

نمی دونم ارزششو نداشتم که بخواد جواب بده یا خودشم نمی دونست...یا می دونست چی کار می کنه و ....بازم ترحم نذاشت حرف بزنه...

حس می کنم هر بار که صدام می کنه...بیشتر از دفعه ی پیش...

نمی دونم...

یه حس دیگه هم دارم

نمی دونم چرا انکارش می کنه....

دلش واسم می سوزه...یه بارم حواسش نبود خودش یه چی گفت...گفت ... گفت تو گناه داری دلم نمیاد...

بعد این حس مزخرف ترحمو انکار می کنه...

.

.

.

خدایا....

اگه نسبت به من ترحم می کنه...من نخواستم...همون جوری که اون همه مدت تو خودم ریختم....احساسمو خفه کردم...الانم همون کارو می کنم...

اصلا خودم می رم...

.

.

.

من که چیزی نخواستم...

کم ترین چیزی که حقم هم بود نخواستم...

پ.ن. بازم دلم گرفته...هوای گریه دارم...

+ حک شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:31  به دست نی نی عسلی | 

زندگی من همان ساعت شنی ست ...

با شتاب می ریزد و وقتی به آخرین دانه ی شن می رسد

بی هیچ اختیاری  وارونه اش می کنم و از نو ،  ریزش کسل آورش را

به تماشا می نشینم.

+ حک شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 2:1  به دست نی نی عسلی |