تبليغاتX
((...جایی برای دل...))
بشنو صدای مراوقتی که از کرانه های نا پیدا صدایت می زنم و نامت را می خوانم...بشنو صدای مرا وقتی که در تنهایی مبهم پس کوچه های زندگی فریاد می زنم

بشنو صدایم را شاید پاسخی باشی بر زمزمه های تنهای قلبم

بشنو صدایم را ومرا دریاب....

مرا که در ثانیه های پر از ابهام زندگی دچار تردیدم....که بمانم یا...

 

+ حک شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 17:43  به دست نی نی عسلی | 
سلام

برداشت اول:امروز هیچ حال درستی ندارم

برداشت دوم:حس می کنم احساسم می خواد یه واقعیت به ظاهر دروغو بهم بفهمونه اما من اجازه نمی دم

برداشت سوم:نمی خوام بازیچه ی دست کسی باشم

برداشت چهارم:یه خواهش...اگه نی نی رو قبول دارین...اگه زندگیش واستون مهمه...تو رو خدا...دارم می گم تو رو خدا...تو نظراتی که میدین فقط راجع به وبلاگ و نوشته ها حرف بزنین...از من...از احساستون...از هر چیز دیگه که به من مربوط می شه حرف نزنین...نذارین زندگی من انقدر راحت از هم بپاشه...

برداشت پنجم:یعنی می شه من امشب بمیرم...خودم که یه همچین حسی دارم...خیلی حس قشنگیه...احساس می کنم می خوام راحت شم...

برداشت آخر:

الان کجای زمین خدا ایستادی؟

اگه زیر پاهات محکم نیست٬ کافیه فقط یه قدم کوچولو برداری....

همین!!!....

اینو الان تو وبلاگ یه دوست خوندم...خدایا این قدم کوچولو رو کجا بذارم که تو دستمو بگیری...که تو رو پیدا کنم...تنهایی داره خفم می کنه...

+ حک شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 22:34  به دست نی نی عسلی | 

نمی دانم چرا هر روز دلم گرفته تر می شود. گمان می کنم هنوز هوای باران دارد. از باریدن هم سیر نمی شود. فکر کنم می خواهد آنقدر ببارد تا همه ازش دور شوند. تا تنها شود. اما... مگر می شود برای همه باران شد؟ مگر می شود نتابید؟ حتی برای عزیزی که به من می گوید تنها دوستی هستم که تولدش را به خاطر دارم!

 

نازنین راست می گفت! ما آدم هایی هستیم که بهانه مان برای زنده بودن دیگرانند نه خودمان!

ولی... می دانی؟ احساس کسی را دارم که احساس می کند همه ی قلبش خورد خورد شده و ریخته. حالا نمی داند با آن چه کند! بگذارد و برود. یا بایستد و با هزار زحمت دوباره درستش کند. تا دو قدم جلوتر دوباره دلش ریز ریز شود و بریزد؟ -دلش را ریز ریز کنند و بروند...-

 

خدا......................................................................................
+ حک شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:3  به دست نی نی عسلی | 
الان که دارم می نویسم واقعا هنگ کردم

نمی دونم ...

خدا جون چرا آخه با من بد تا می کنی

وقتی تنهایی هیچ کس نیست به دادت برسه...

وقتی دلت می گیره هیچ کس نیست باهاش درد و دل کنی...

وقتی داری میمیری هیچ کس نیست که...

فقط دلم می خواد یه چیزو بدونم

تا حالا به کی دروغ گفتم...در حق کی بدی کردم...دل کی رو شکستم...که این همه غصه حقمه؟؟؟؟

مگه من تو این دنیا چی خواستم؟؟؟چی می خوام که باید برای به دست اوردنش انقد اذیت شم؟؟؟

یعنی من انقدر بدم....

الان تو خونه تنهام

شیطونه می گه یه بلای اساسی سر خودم بیارم...حیف که می ترسم...از رفتن نه...از اینکه برگردم ...

.

.

.

.

نه از خاکم

نه از بادم

نه در بندم

نه آزادم

نه آن لیلی ترین مجنون

نه شیرینم

نه فرهادم

فقط

مثل تو دلتنگم

فقط

مثل تو دلتنگم

اگر

آبی تر از آبم

اگر

همزاد مهتابم

بدون تو چه بی رنگم

بدون تو چه بی تابم

...

کاش یکی پیدا می شد زبونه منو بفهمه...

+ حک شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 20:59  به دست نی نی عسلی | 
دير وقتيست که ديگر گله ام را به شب و پنجره و اين همه باران نکنم
دير وقتيست که هر شب دل تو مي گيرد . 
 چشم من با غم تو همدرد است
چه بگويم : تنها ؟؟؟؟  
 

گر چه جسمم بي توست . 
  روح من تنها نيست
روح من گرمي دستان تو را حس کرده است
و صدايي آرام ... مثل لالايي باران در شب...
اين همه آرامش در صداي تو و من باز بگويم:تنها؟؟؟؟؟!!!
روح من تنها نيست .
روح من خسته اين دوريهاست
روح من خسته ز هر ترديدي ست
آسمان ابري و..........
تو اينجايي!!
+ حک شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 15:3  به دست نی نی عسلی | 

- کاش جای خلوتی بود واسه من. می رفتم اونجا و گاهی دراز می کشیدم رو به آسمون. اونوقت بلند بلند با خودم -و کمی هم با خدا- حرف می زدم... راستش دلم تنگ نیست، ولی خیلی گرفته... انگار همه چیز به یه حد غیر قابل تحملی رسیده. این مغز پر از هیچی و همه چی هم شده شبیه قطاری که از ریلش خارج شده و معلوم نیست با این سرعت داره می ره که چه بلایی سرش بیاد. اصلا نمی فهمم. اینکه می خوام مدتی خلوت باشم، انتظار زیادیه؟ از خدایی که اونقدر بزرگه؟ یا از آدم هایی که اینقدر کوچکند، ولی برای من بزرگی می کنند؟...

.

.

.

«شاید سکوت صفت خوبی نباشد ولی وقتی مخاطب تو آگاهانه خود را به ناشنوایی زده باشد، دیگر فریاد اثری ندارد و سکوت بهترین پاسخ است.

ولی افسوس که بی تفاوتی به سکوت عاشق نیز سخت است و چه سخت است که تو صادق باشی و او تو را باور نکند.»*

-چقدر شبیه قصه ی من...-

.

.

.واقعا نمی فهمم خل شدم یا دیوانه...شایدم هر دو...فقط همینو می دونم که...

نه من هیچی نمی دونم...دیگه خسته شدم از این هم ندونسته ها...آخه چرا همیشه نقطه چین یک دنیا حرف باید داشته باشد...

...

امروز یک آشنا پیدایش شد...نمیدونم از کجا آمد...اصلا نمی ودنم چرا رفت که بخواهد پیدا شود...اما آمد...و من هنوز در فکرم که آخر چگونه...چرا ما آدم ها گاهی زود در مقابل دیگران خود را لو می دهیم...چرا نمی گذاریم زندگی ...یا نه اشتباه محض بود...چرا زندگی نمی گذارد که ما زندگی کنیم...

شاید ما یا نه بهتر است بگویم من...لیاقت زندگی ندارم...

 

 

+ حک شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 16:59  به دست نی نی عسلی | 

نمیدونم چی شده؟ یه جورایی فکرم خوب کار نمی کنه ،

نمیدونم ...

اصلا حرفی برای گفتن ندارم

یعنی ...

حرف زیاد دارم ولی ...

ولش کن

نگم بهتره

نمیدونم ...

پس این نمیدونم ها کی می خوان دست از سرم بر دارند...

این نقطه چین ها تا ابد با منند؟

به قول اون دوست خوبمون ؛

"یه روزی 

یه جایی

یه جوری

یه کسی

یه چیزی

صبر داشته باش

صبر داشته باش"

آره باید صبر کنم

ولی ...

آخه تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این علامت های سوال هم مثل سایه همیشه و همه جا با منند...

نمیدونم

یعنی...

ولی آخه...

کدوم روز؟؟

کجا؟؟؟؟

چه جوری ؟؟؟

چه کسی ؟؟؟

چه چیزی ؟؟؟

چقدر صبر؟؟؟

نمیدونم

همین الان ناخودآگاه یاد یه سخنی از کوروش کبیر افتادم

 تو کتاب "کوروش بزرگ " خوندم :

" من کوروش هستم ، شاه هخامنشی

ای مردی که هر کجا هستی و از هر کجا می آیی

زیرا می دانم که خواهی آمد :

من کوروش هستم که به ایرانیان شاهنشاهی بخشید

با من مشاجره مکن

یگانه چیزی که هنوز برای من باقیمانده است

یک مشت خاک است

که پیکر مرا پوشانده است ."

 

نمیدونم چرا یاد این متن افتادم

کوروش به گفته ی خودش فقط یک مشت خاک براش مونده

ولی من چی ؟؟؟؟!!!...

حس میکنم فقط غرور لعنتیمه که برام مونده.

ای خدای بزرگ و مهربون

کمکم کن

خیلی وقته که ازت دور شدم می دونم

این یکیو خیلی خوب میدونم که دیگه بنده ی خوب پاک و کوچولوی تو نیستم ولی ...

نا امیدم نکن

امیدم فقط به توست

خیلی خسته ام

از چی ؟

از همه چیز

از زندگی

از آدما

از این دنیا

از هر چی که تو این دنیاست

مهمتر از همه ...

از خودم

از این غرور لعنتی

از ...

از همه چیز

خدا جونی کمکم کن

امیدم به توست

فقط به خودت...

+ حک شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 14:53  به دست نی نی عسلی |