تبليغاتX
((...جایی برای دل...))

سلام به دوستاي گل و مهربونم

بچه ها من امروز خيلي ناراحتم

عزيز ترين كسم از پيشم رفت....... واسه ي چي؟ آخه چرا آدما بايد كاري كنن كه بعد ها پشيمون بشن.......

حالا زياد به اين مسئله فكر نكنين كه انيشتين ناراحت ميشه.

بچه ها وجدانا خسته نشدین از دست این جفنگیات من؟؟؟؟ بی خود کردین . دختر به این خوبیم من

خوب بچه ميبينم كه عيد نزديكه و همه چيز داره از نو شروع ميشه.

يك سال تموم شد . با تموم زشتيا و قشنگياش. با همه ي خوبيا و بدي هاش . يا همه كارايي كه كرديم و نكرديم .

365 روز رو پشت سر گذاشتيم تا.....

آدما توي 365 روز مي تونن خيلي چيزا ياد بگيرن . خيلي كار ها رو تجربه كنن. اما مي دونين بچه ها. من تو اين 1 سال اصلا دختر خوبي نبودم . خيلي ها رو اذيت كردم . اما خب كاراي خوبي هم كردم . كه بماند ديگه . فقط اميد وارم شما سالتون رو به بطالت نگذرونده باشين .

مي دونين من اول سال كه مي شه كلي برنامه ميريزم واسه خودم كه من امسال اين كارو مي كنم . من اون كارو مي كنم . اما آخر سال تازه يادم مياد كه چه مياد كه چه كارا مي خواستم بكنم و نكردم .

خدا يا ! ازت مي خوام كه سال خوبي پيش روي هم من و هم دوستام باشه .

بچه ها! اگه توي اين 1 سال دل كسي رو شكستين برين سراغش و به دستش بيارين . اگه كسي رو رنجوندين ازش معذرت بخواين . اگه كاري كردين كه ديگران رو اذيت كرده ديگه اونو تكرار نكنين . برين سراغ همه ي كسايي كه باهاشون در ارتباطين ، همه و همه،  دور و نزديك . نذارين توي سال جديد كينه ي شما يه دل كسي بمونه . نذارين كسي ازتون دلخور باشه .

راستي شما ها خونه تكوني كردين؟؟ خونه تكوني من كه يادتونه.

يادتونه چه ماجرا ها داشتم . ولي خوش گذشت ها . همه چيزو ريختم به هم تا مامانم از مسافرت اومد و مرتبشون كرد .

انقدر كيف مي ده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه امتحان کنید....

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:27 توسط نی نی عسلی |

 

سلام

يه سلامي كه با بي حالي بي حوصلگي و در نهايت چس اخلاقي گفته ميشه

واي ي ي ي  ي ي ي ي ي  بچه ها كي چشمم كرده؟؟؟؟ها؟؟؟؟؟ بگين ديگه . يك سرمايي خوردم تا حالا تو عمرتون نديدين. خيلي خرابم. ديشب رفتم دكتر گفت : كارت با قرصو شربت درست نمي شه فقط آمپول …

منم گفتم : خدافظ دكتر

خوب چي كا ر كنم . من از آمپول مي ترسم . بذارين سوسك بكشم اما آمپول نزنم . 7 سالي مي شه كه نزدم . و نخواهم زد.

خوب ديگه آه و ناله بسه . مي خوام از امروز مدرسه بگم واستون .

زنگ اول خانوم گشاس ((( دبير زبان ))))بلندم كرد سؤال جواب بدم . منم همه ي درس رو خونده بودم . فقط يه بخشو نخوندم. بچه ها بهم گفتن از همون تيكه كه تو نخوندي مي خواد بپرسه . منم اون جا رو نخونده بودم ديگه . بلند نشدم . واسم يه منفي گذاشت . بعد فهميدم بچه ها اشتباه كردن و از همون جا كه من خونده بودم مي خواست بپرسه . بعد هر چي كردم راضي نشد ديگه ازم سؤال كنه .

زنگ كه خورد فاطي خانوم اومد صدام كرد : عسل عسل بدو بيا كارت دارم مي خوام عكساي عروسي رقيه رو بهت نشون بدم .

رفتم تو كلاسشون . مشكوك مي زد . گير داده بود بشين رو اين صندلي. من نشستم و چشمتون روز بد نبينه . يه بالشتك كوچولو خريده بود كه وقتي مي نشستي روش با عرض معذرت يك صداي زيبايي ((( به نام گوز))) ازش در مياد .

ديگه خودتون تصور كنيد من نشستم روشو از زير من ….

خلاصه ولي بعدش كلي خنديديم.

ساعت دوم شيمي داشتيم . اين خانوم اورنگ خيلي با حاله . من دوسش دارم . اما يخ بدي داره . وقتي درس مي خونم ازم سؤال نمي كنه . وقتي نمي خونم …..

امروزم كلي خونده بودم اما هيچي . يك كلمه هم ازم نپرسيد .

ساعت دوم هم گذشت تا ساعت سوم  كه فيزيك داشتيم . بي ادبي نباشه اما به خدا هر وقت اين دبيره فيزيكمونو مي بينم ياد ققنوس ميوفتم . يك دماغ افتضاحي داره كه فكر كنم از جلو 5 – 6 متري بشه . خيلي افتضاحه .اين ساعتم خانومو با دماغ خشكلشون تحمل كرديم . 

آقا ساعت آخر نمي دونم امتحان بود چي بود نفهميدم فقط اينو فهميدم كه 3 تا از كلاسا بايد خالي بشه. تصور كنيد ما 30 تا دانش آموز + 30 تا ديگه + 30 تا ديگه  ريختنمون توي يه كلاس . يك كلاس 90 نفره درست شد . واقعا وحشتناك بود . ولي انقدر خوش گذشت  كه حد و حساب نداره . رو هر صندلي 5 نفر نشستيم . مي دونم تو مخيله هاتون جا نميگيره . اما خوب ديگه نشستيم . بعد اين خانو زرشقايي (( مشاور __ ريلكسيشن به قول بچه ها )) اومد واسمون حرف زد  . سر كلاسش كلي مي خنديم . خيلي با حال حرف مي زنه . نيم ساعته آخر ريختنمون تو حياط . جاتون خالي. هممون دور هم رو زمين نشستيم . منم وسط . نشسته بودم واسشون جك مي گفتم . يك جك هاي با حالي ياد گرفتم (( براي اطلاعات بيشتر درگوشه ي همين صفحه قسمت وبلاگاي ديگه ي من به  قسمت اس ام اس هاي انحرافي و جوك هاي غير بهداشتي مراجعه فرماييد. ))

خلاصه كلي جك واسشون گفتم . اونا هم تركيده بودن از خنده . در كل خيلي امروز روز با حالي بود . اما الان سرما خوردم يكي نيس بياد جمع م كنه…

زيادي ور زدم . بهتره برم ديگه . برم يه خرده چيپس بخورم حالم بد تر بشه فردا كلاس نرم .

خيلي حال ميده  جون تو .

 

  پس فعلا عزت زياد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 18:23 توسط نی نی عسلی |

بچه ها سلام

اصلا حال و حوصله ی اراجیف گفتن رو ندارم

بعضی وقتا از دست خودم حرصم میگیره که انقدر خرم

آخه چرا بعضی از آدما حد و مرز شوخی رو نمی دونن؟؟؟

چرا بعضیا بلد نیستن چه جوری با دوستاشون برخورد کنن؟

من با دوستام شوخی می کنم  . می گم . می خندم . مسخره می کنم . اما نه که از یه شوخی که بدشون

میاد رو چند بار تکرار کنم .

اما این ...

ولش کن .

اعصاب شما رو هم ریختم به هم . فقط راستی کله پوک تو می دونی منظور من از اینا کی  بود .  نمی خوام

اسمی ازش تو وبلاگام بیاری . علتشو بعدن بهت می گم . خصوصی...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 15:39 توسط نی نی عسلی |

بچه ها جون سلام

خوبين ؟ نه؟ خوب نيستين؟

خوب به من چه . مي خواستين خوب باشين

هي من مي خوام اين اعتياد خفني كه به اينتر نت گرفتم رو ترك كنم . هي شما نذارين

بابا جون چشام كور شدن از بس نامه ها و ايميل هاتون رو خوندم كه تو همشون التماس پشت التماس كه چي؟(((( كه عسل جون قربونت برم بيا اين وبلاگ رو اپديت كن. به خدا اميد مردم به تو و وبلاگته))))

به خدا دهنم كف كرد از بس پشت تلفن هي بهتون اميد واري دادم كه چي ؟ (((كه عزيز من ميام.. بلاخره اپديت مي كنم ... غصه نخور)))

خلاصه بگم كه چون نمي تونستم اشك و گريه هاي شما رو ببينم اومدم اپديت كردم .

اما اين دفعه رو به خاطر هيچ كودومتون اپديت نكردم.

فقط به خاطر جناب كله پوك. چون اگه بياد ببينه اپ نكردم سرمو  از دست ميدم يا به عبارتي خورشيد فردا رو نمي بينم.

 

حالا اين چرتو پرتا رو ولش كن . يه خبر خوب

شادي ديگه نمي تونه اپديت كنه . البته تا اطلاع ثانوي ....

اگه گفتين چرا؟؟؟؟

چون من بهش اكانت نمي دم ..هه هه هه

پس حالا حالا ها مي تونم پشت سرش بد بگم  اونم نفهمه

واي كه چه حالي ميده

راستي يه چيز ديگه هم هست .

از اين به بعد تو ي اون وبلاگ ها م كه مطالبشون طنزه يه بچه ي خوب ((( همون كله پوكه خودمون))) به من كمك مي كنه و با هم اپديت مي كنيم .

و احتمال زياد تو وبلاگ هاي عشقولانه هم آقا ماني قراره همكارم بشه . گگگفتم كه احتمال زياد .

 

وايييي بچه ها الان من خونه تنهام . دارم از گشنگي و خستگي ميميرم . چرا؟

محض ارا

خوب چرا نداره ديگه

1_مامانم اينا رفتن مسافرت و من موندم خونه چون امتحان دارم . و مثلا الان دارم درس مي خوانم

2_ ديروز كه مامانم اينا رفتن تصميم گرفتم اتاقمو بتكونم ((( همون اتاق تكوني ))) هر چي وسيله بود رو گذاشتم رو كولم از اتاق ريختم بيرون  .الان اتاقم خاليه خاليه . حوصله هم ندارم برشون گردونم . عصري هم مامانم مياد . واي كه اگه اين وضعيت رو ببينه ...

3_ چون تنهام حسش نيست برم غذا گرم كنم . آخه كي حال داره اين همه زحمت بكشه در يخچال رو باز كنه . بعد غذا رو در بياره . بعد بذاره تو ماكروفر گرم بشه...

اااوووووووووووووووووووو

كي حال داره

4_ من روزاي جمعه زود تر از ساعت 1 ظهر بيدار نمي شم . ديشب خونه ي بهار اينا بودم . از دست اين دختره بهار  صبح كله سحر بيدار شدم.

 

به اين دلايل من الان با ميّت هيچ تفاوتي ندارم .

الان ديگه ميخوام برم يه دوش بگيرم ببينم حالم جا مياد يا نه .

 

پس فعلا ....

 

 پ.ن ( دعا كنيد عصري وقتي مامانم اين جا رو ديد من زنده بمونم)

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 15:59 توسط نی نی عسلی |

سلام

امروز که خواستم آپ جدید کنم به سرم زد از رفیقای گل و با مرامم تشکر کنم که هی با من سر این موضوع دعوا نکنن

اول از همه از شادی جونم  که همیشه و همه جا تا به امروز با من بوده و هیچ وقت پشت منو خالی نکرده. ولی انشاال.. همین روزا میمیره من بی پشت میشم 

و دوست گلم که یکمم مثه خودم خله (( آرزو )) که بد بختی تو همه ی فعالیت های کلاس من با اون میوفتم . اینم بگم که اون تحقیق گنده هه بود ( میکرو ارگانیسم ها....) که ئاسش هی میرفتیم دانشگاه.... اونو با آرزو تموم کردیم

از غزل جونم که همین روزا به جمع برو بچه های چت وارد شده و به قول بچه ها گفتنی اول کون گشادیش

از ماجده ی چشم مفی جونم که فقط بلده عینه خر جفتک بندازه با مانتوی من

از دوست گلم منا که فقط وقتی از کسی امار میخواد یاد من میکنه

از فری جون و فاطی خانوم که فقط بلدن تو مدرسه با من دعوا کنن که چرا...؟؟؟؟

از مرضی جونم که تازگیا یه معشوقه ی جدید پیدا کرده.

از آقا امید بی معرفت که ۱ هفته ست یه تک زنگ به من نزده. از بهترین دوست و با معرفت ترین دوستم که از همه بیشتر دوسش دارم ((( به برو بچ بر نخوره ها))) کیان. که قراره انشال... شادی جون که مردن پشت و پناه من بشه.

از دختر دایی جونم ((( بهار)))که قد الاغ ننم دوسش دارم که تنها سودی که به من می رسونه اینه که هر چی کش مو میخره من ازش میدزدمشون.

از علی آقا مدیر سایت تهران کیدس دات کام که اون باعث شد به مخم بزنه و من وبلاگ بسازم.

از آرش با اون صدای قشنگش که هر وقت شروع به خوندن میکنه من فقط به صداش گوش میدم و برای چند لحظه هم شده اراجیف نمیگم.

از بی معرفت ترین بی معرفت ترین بچه های عالم ( رامین یا امیر حسین یا محمد ) که جدی میگم خیلی آدم بی مرامیه

از آقا بهنام گل که یا نیستش یا وقتی هست من نیستم. 

 داشت یادم میرفت از دوست جدیدم مهدی کله پوک که قراره با هم توی یه بخش وبلاگم همکار بشیم .هواشو داشته باشین.

از داداشه گلم محمد که دلم واسش شده قد یه نوک انگشت .الانم خیلیییییییییییی ازم دوره.

از پسر عموم  میثم که نمیدونم این چند وقته چرا یهو محبتشون قلمبه کرده!!!!!!!!

از مهدی که واسم پک ویندوز جدید ویستا رو اورده...

از سلماز خانوم و داداشای گلش میلاد و مسعود که این چند وقته پاک منو گیج کردن.

از اقا وحید بی وفا که هر تابستون به تابستون میتونم ببینمش. آخه تو فرهنگ سرا کار میکنه . (((پاتوق من)))

از نوشین ـ مهرنوش ـ نگین ـ محمد ـ علی ـ منصوره هم به خاطر زحمتاشون ممنونم

امید وارم که کسی از قلم نیفتاده باشه....

از همتون چه با معرفتا چه بی معرفتا ممنونم که این چند وقته با من همراه و هم یار بودین .... امیدوارم هیچ وقت فراموشم نکنید همون طور که من فراموشتون نکردم...

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 16:50 توسط نی نی عسلی |