خیلی وقت است چیز خوبی ننوشته ام/ گمم/ گم شده ام/ دیگران گمم کرده اند/ می زنم بیرون، همه ی خیابان را در خودم راه میروم!..از خودم خستگی میزند توی خودم؛راستی تا یادم نرفته، به خواب اگر می روی ، وقت شد به خواب من هم سری بزن!!! بر می گردم خانه، یک نفر نقاشی های من را جابجا کرده...عصبانی می شوم...!..بوم...رنگ آبی را بر میدارم تا دوباره عاشقت شوم؛ یک خط که می کشم نوک قلم می شکند، تیغ کجاست؟!.همین که روی مداد می لغزانمش ناگهان صدای خنده ات گوشم را پُر می کند!..اشک هایم را قورت میدهم، ولی باز چشمانم تار می شوند،آخ...هیچ چیز تو را دوباره به من پس نمی دهد،حالا با صدای بلند گریه می کنم...چقدر بچه شده ام من...انگشتم می سوزد...
> فکر نمی کنم زیاد سخت باشه...مُردن رو عرض می کنم!..
> و اصولا" حجم تنهایی رو هم که داری !!!
به پروردگار که چاهار قدم آن سوتر جهنم بود برایم، البته الانش هم هست. باید یک جوری همه چیز را جفت و جور کنم که بتوانم زودتر چترم را بردارم و بزنم به جاده ی خیس تنهایی ام، بدون اینکه کسی بفهمد بر من چه گذشت که بی صدا تنهاتر شدم!..
شاید همین قدر که دوست داشتنی می نمایم بی لیاقت هم باشم! این ساختمان ها و این هوای سرد عذابم می دهند، دستهایم یخ زده اند اما باور کنید گناهی ندارند، همه اش تقصیر لب های ساکتم بود و دستهای تو که یادم نیست کجا حلقه شده بودند و بادی که توی کوچه های باریک می دوید! لحظات قشنگی که تو را با خودشان بردند، من را هنوز همانجا کنار در نگه داشته اند و دارند گرمای تنم را از زیر این همه لباس می دزدند!
.
.
.
بگو برایم یک ماهی قرمز میخری با یک تنگ بلور بزرگ... بگو که گاهی چیز مینویسی، گاهی زیر آواز میزنی، گاهی بی هوا می خندی،گاهی اشک می ریزی.از خودت بگو، بگو چه ماهی به دنیا آمدی، بگو می توانی برایم شعر بخوانی از شاملو یا فروغ یا حتی اگر من بخواهم از سهراب...بگو دوست داری با هم یک قهوه بخوریم!..دوست دارم با نگاهت معجزه ای، با هر لبخندت یک حس غریب و با دلگیری ات دیوانه شوم!..دوست دارم همراهت بیایم، بگو اینکه همراهت می خندم، میترسم، عاشق میشوم، عادت نشده و برایت تازگی دارد...اصلا" بگو میخواهی اسمم را بدانی؟! بگو تا برایت تعریف کنم "که" هستم!..چکار می کنم! نقاشی میکشم یا نه؟! بگو تهِ چشمهایم برایت آشناست اما حقیقتش هیچ یادت نمی آید جایی دیده باشی ام...
بگو دوست داری من نگاهت کنم، بگو اسمت چیست؟! بگو دوست داری صدای موسیقی بلند باشد و بپرس ناراحتم می کند یا نه؟... نپرس چرا، فقط بگو دیگر گریه نکنم، دستت را جلو بیاور و اشک هایم را پاک کن...بگو دوست داری چیزی برایم بخوانی، بخوان و بپرس قبلتر شنیده بودم یا نه؟« و مطمئن باش میگویم نه! » برایم تعریف کن که خواهر ی داری تا بپرسم اسمش چیست؟! بگو اگر که دوست داشته باشم با هم سوار اسب هم میشویم، اسمت را به من بگو.دوباره نه! دوباره نگو، همه ی اینها را برای اولین بار بگو!..میخواهم تعجب کنم!!!میخواهم به تو نزدیک شوم.بگو که میتوانی تا همیشه بمانی، بگو تا بگویم دوست دارم تا همیشه بمانی...دوست داشتم چیز خاصی بشود این دوستی!...
پی نوشت؛ اگه کسی به جون مامانش قسم بخوره باید حرفش رو باور کنیم؟!
دیدی چه بی تابانه به انتظار نشسته بودم. انگار در انتظار یک پیشامد تازه، اما می بینی که هیچ هم رخ نداده است چه برسد به یک پیشامد!..تو مرا به یاد شیطنت های دوران مدرسه می انداختی...به یاد جر و بحث هایی که هیچ گاه پایان نداشت!
هی دچار دو بینی می شوم، بعد انگار همه چیز را دوباره تجربه می کنم، برای تو دل تنگ می شوم، برای خودم دل تنگ می شوم، تمام تفکراتم هم دو گانه شده اند، یک بار از ابتدا به انتهای زندگی می اندیشم و یک بار از پایان پیچ خوردگی هایش
مرا انگار آوازی از تحمل اوقات گریه آموخته اند. این روزها نمی دانم با نبودنت کنار آمده ام یا نبودنت هی مدام پای نوشته هایم صبوری می کند تا شاید واژه هایم...میدانم واژه هایم بالاخره عاقل می شوند و می نگارند سهم مرا، سهم تلخ دل تنگی مرا و سهم مرا از تلخی صدای...
قدری هم عاشقانه بنویسم، که تنها تصور اینکه قرار است تا برای تو بنویسم خودش شوری است تا شوقی برانگیزد، که تنها در آن وقت به زندگی نشسته ام...پس عاشقانه می نویسم: می آیی؟
بیا، بیا اینجا کنارم بنشین، لم بده و پاهایت را دراز کن زیر آفتاب؛ میخواهم حرف بزنیم، می خواهم بگویم که گاهی تمام فکر کردن هایم به خنده ی مضحکی تبدیل می شوند...زندگی فلسفه ای ندارد...شاید حقیقت این باشد!..بیا تا خودمان را بزنیم به دیوانگی و به عشق سِقط شده مان بخندیم و بخندیم و بخندیم تا اشکمان در بیاید بعد در نگاه هم خیره شویم و صدای خنده مان بشود یک هق هق از عمق جان!..و من باز هم برایت حرف بزنم؛ بگویم که گاهی خسته می شوم، آنقدر که احساس می کنم شانه هایم دیگر توانی ندارند و گام هایم برای رفتن و رفتن بهانه ای می خواهند... بعد خسته شوم از سکوتت و یک جیغ بلند بکشم و تو خم به ابرو نیاوری...گوش ات با من است؟!
پی نوشت» راستی چقدر بی قید شده ام، منی که با صف مداد های تراشیده توی جامدادی ام نمی فهمیدم اینهایی را که کتاب علومشان جلد کاغذ کادویی و پلاستیکی نداشت!...
یقه ی چه کسی را می شود گرفت؟ مسخره است،حساب هیچ چیزی دستمان نیست، با این همه ادعا خیلی چیز ها را نمی فهمیم. چیز های خیلی پیش پا افتاده را، نکته های خیلی ساده. مسخره است، ما نمی فهمیم یک نفر را چقدر دوست داریم و آنقدر نمی فهمیم تا وقتی که دیگر نیست!..بعد می نشینیم و تا جایی که جا دارد آبغوره می گیریم...کاش می شد یکدفعه از هجدهم می پریدیم بیستم تا هیچ اتفاقی نیفتد!
اصلا" می دونین چیه؟! پشت سر هر انسان شادی یک نفر با چکش ایستاده!..
دیشب خون بالا آوردم، مچ دستم هم درد می کنه،مغزم به هم ریخته، باید همه چیزو بریزم پایین و دوباره سوار کنم،الان حالم خوبه،حوصله ی دکتر رفتن ندارم. همین طوری دارم فال حافظ می گیرم؛ این حافظ داره کم میاره، انقدر می گیرم که بالاخره یه غزلش هم که شده به نفع من بگه!..چند تا کتاب نخونده دارم،چند تا کاره ساده، خیلی وقته قدم نزدم...خیلی وقته که وقت ندارم دراز بکشم و سقف اتاق رو همینطوری بی خود و بی جهت نگاه کنم. دلم برای تنهایی هام تنگ شده، دلم برای خودم تنگ شده؛ خسته ام ،شاید برم عکس تو رو نگاه کنم، ولی نه...نمی دونم چرا دیگه می ترسم از چشمات... شاید هم برم دراز بکشم و سقف رو تماشا کنم!!!
لازمه که آدما یه جایی رو داشته باشن تا بتونن با خیال راحت اونجا همه ی خاطرات آزار دهنده شونو بالا بیارن، و در هین عُق زدن کسی هی ازشون نپرسه: چته؟چته؟!
.
.
.
تنهایم...تنها...و تنهایی ام را از امروز...همین امروز، سخت دوست می دارم! اما هنوز دلتنگ توام؛وقتی به تو فکر می کنم، کسی در دلم زار زار گریه می کند...
.
.
.
افسوس که دروغ هم نمی توانم بگویم...
.
.
.
چقدر سخت است سربسته درددل کنی و هیچ کس نفهمد چه می گویی...
آی...
خاطره های ناگهانی ام درد می کند...
زندگی ما همین ثانیه های معلول اند که آه نکشیده می میرند...اما چه هنر مندانه من را به تو وتو را به من بی ارتباط می کنند!..نگاهت را بردار...سرطان ِ وزن دارد این نگاه تو...بی شک از تحمل زخم های استخوانم خارج است!!!سلول های قرضی ام را پس بده! هر آنچه که از من در ریه هایت داری...می خواهم از حیطه ی تنفس تو خارج شوم! تو را از تک تک ِ یاخته هایم بیرون خواهم کشید و خودم را از تک تک ِ یاخته هایت!..من را پس خواهی داد،و آن وقت معلول خواهی شد...که این بار علت منم!..
پی نوشت ؛ رفیق، این ها درد دل نبود! کسالت اعصاب هم ندارم...فقط خواستم دردم را معنی کنی...همین...ولی کسی هذیان های من را نخواهد فهمید!..
خیلی جالبه که آدم ندونه چه دردشه...
البته در رابطه با من یکی که اصلا جالب نیس...
این حس مسخره چیز جدیدی که نیس که تازه بخوام ازش بنالم
خداااااااااااااااااااااااااااااااا
پرسیدم اگه جای من بودی با همه ی این شرایط با خودت چی کار می کردی....
اما هیچی نگفت...
نمی دونم ارزششو نداشتم که بخواد جواب بده یا خودشم نمی دونست...یا می دونست چی کار می کنه و ....بازم ترحم نذاشت حرف بزنه...
حس می کنم هر بار که صدام می کنه...بیشتر از دفعه ی پیش...
نمی دونم...
یه حس دیگه هم دارم
نمی دونم چرا انکارش می کنه....
دلش واسم می سوزه...یه بارم حواسش نبود خودش یه چی گفت...گفت ... گفت تو گناه داری دلم نمیاد...
بعد این حس مزخرف ترحمو انکار می کنه...
.
.
.
خدایا....
اگه نسبت به من ترحم می کنه...من نخواستم...همون جوری که اون همه مدت تو خودم ریختم....احساسمو خفه کردم...الانم همون کارو می کنم...
اصلا خودم می رم...
.
.
.
من که چیزی نخواستم...
کم ترین چیزی که حقم هم بود نخواستم...
پ.ن. بازم دلم گرفته...هوای گریه دارم...
زندگی من همان ساعت شنی ست ...
با شتاب می ریزد و وقتی به آخرین دانه ی شن می رسد
بی هیچ اختیاری وارونه اش می کنم و از نو ، ریزش کسل آورش را
به تماشا می نشینم.
بشنو صدایم را شاید پاسخی باشی بر زمزمه های تنهای قلبم
بشنو صدایم را ومرا دریاب....
مرا که در ثانیه های پر از ابهام زندگی دچار تردیدم....که بمانم یا...

برداشت اول:امروز هیچ حال درستی ندارم
برداشت دوم:حس می کنم احساسم می خواد یه واقعیت به ظاهر دروغو بهم بفهمونه اما من اجازه نمی دم
برداشت سوم:نمی خوام بازیچه ی دست کسی باشم
برداشت چهارم:یه خواهش...اگه نی نی رو قبول دارین...اگه زندگیش واستون مهمه...تو رو خدا...دارم می گم تو رو خدا...تو نظراتی که میدین فقط راجع به وبلاگ و نوشته ها حرف بزنین...از من...از احساستون...از هر چیز دیگه که به من مربوط می شه حرف نزنین...نذارین زندگی من انقدر راحت از هم بپاشه...
برداشت پنجم:یعنی می شه من امشب بمیرم...خودم که یه همچین حسی دارم...خیلی حس قشنگیه...احساس می کنم می خوام راحت شم...
برداشت آخر:
الان کجای زمین خدا ایستادی؟
اگه زیر پاهات محکم نیست٬ کافیه فقط یه قدم کوچولو برداری....
همین!!!....
اینو الان تو وبلاگ یه دوست خوندم...خدایا این قدم کوچولو رو کجا بذارم که تو دستمو بگیری...که تو رو پیدا کنم...تنهایی داره خفم می کنه...
نمی دانم چرا هر روز دلم گرفته تر می شود. گمان می کنم هنوز هوای باران دارد. از باریدن هم سیر نمی شود. فکر کنم می خواهد آنقدر ببارد تا همه ازش دور شوند. تا تنها شود. اما... مگر می شود برای همه باران شد؟ مگر می شود نتابید؟ حتی برای عزیزی که به من می گوید تنها دوستی هستم که تولدش را به خاطر دارم!
نازنین راست می گفت! ما آدم هایی هستیم که بهانه مان برای زنده بودن دیگرانند نه خودمان!
ولی... می دانی؟ احساس کسی را دارم که احساس می کند همه ی قلبش خورد خورد شده و ریخته. حالا نمی داند با آن چه کند! بگذارد و برود. یا بایستد و با هزار زحمت دوباره درستش کند. تا دو قدم جلوتر دوباره دلش ریز ریز شود و بریزد؟ -دلش را ریز ریز کنند و بروند...-
نمی دونم ...
خدا جون چرا آخه با من بد تا می کنی
وقتی تنهایی هیچ کس نیست به دادت برسه...
وقتی دلت می گیره هیچ کس نیست باهاش درد و دل کنی...
وقتی داری میمیری هیچ کس نیست که...
فقط دلم می خواد یه چیزو بدونم
تا حالا به کی دروغ گفتم...در حق کی بدی کردم...دل کی رو شکستم...که این همه غصه حقمه؟؟؟؟
مگه من تو این دنیا چی خواستم؟؟؟چی می خوام که باید برای به دست اوردنش انقد اذیت شم؟؟؟
یعنی من انقدر بدم....
الان تو خونه تنهام
شیطونه می گه یه بلای اساسی سر خودم بیارم...حیف که می ترسم...از رفتن نه...از اینکه برگردم ...
.
.
.
.
نه از خاکم
نه از بادم
نه در بندم
نه آزادم
نه آن لیلی ترین مجنون
نه شیرینم
نه فرهادم
فقط
مثل تو دلتنگم
فقط
مثل تو دلتنگم
اگر
آبی تر از آبم
اگر
همزاد مهتابم
بدون تو چه بی رنگم
بدون تو چه بی تابم
...
کاش یکی پیدا می شد زبونه منو بفهمه...
- کاش جای خلوتی بود واسه من. می رفتم اونجا و گاهی دراز می کشیدم رو به آسمون. اونوقت بلند بلند با خودم -و کمی هم با خدا- حرف می زدم... راستش دلم تنگ نیست، ولی خیلی گرفته... انگار همه چیز به یه حد غیر قابل تحملی رسیده. این مغز پر از هیچی و همه چی هم شده شبیه قطاری که از ریلش خارج شده و معلوم نیست با این سرعت داره می ره که چه بلایی سرش بیاد. اصلا نمی فهمم. اینکه می خوام مدتی خلوت باشم، انتظار زیادیه؟ از خدایی که اونقدر بزرگه؟ یا از آدم هایی که اینقدر کوچکند، ولی برای من بزرگی می کنند؟...
.
.
.
«شاید سکوت صفت خوبی نباشد ولی وقتی مخاطب تو آگاهانه خود را به ناشنوایی زده باشد، دیگر فریاد اثری ندارد و سکوت بهترین پاسخ است.
ولی افسوس که بی تفاوتی به سکوت عاشق نیز سخت است و چه سخت است که تو صادق باشی و او تو را باور نکند.»*
-چقدر شبیه قصه ی من...-
.
.
.واقعا نمی فهمم خل شدم یا دیوانه...شایدم هر دو...فقط همینو می دونم که...
نه من هیچی نمی دونم...دیگه خسته شدم از این هم ندونسته ها...آخه چرا همیشه نقطه چین یک دنیا حرف باید داشته باشد...
...
امروز یک آشنا پیدایش شد...نمیدونم از کجا آمد...اصلا نمی ودنم چرا رفت که بخواهد پیدا شود...اما آمد...و من هنوز در فکرم که آخر چگونه...چرا ما آدم ها گاهی زود در مقابل دیگران خود را لو می دهیم...چرا نمی گذاریم زندگی ...یا نه اشتباه محض بود...چرا زندگی نمی گذارد که ما زندگی کنیم...
شاید ما یا نه بهتر است بگویم من...لیاقت زندگی ندارم...
نمیدونم چی شده؟ یه جورایی فکرم خوب کار نمی کنه ،
نمیدونم ...
اصلا حرفی برای گفتن ندارم
یعنی ...
حرف زیاد دارم ولی ...
ولش کن
نگم بهتره
نمیدونم ...
پس این نمیدونم ها کی می خوان دست از سرم بر دارند...
این نقطه چین ها تا ابد با منند؟
به قول اون دوست خوبمون ؛
"یه روزی
یه جایی
یه جوری
یه کسی
یه چیزی
صبر داشته باش
صبر داشته باش"
آره باید صبر کنم
ولی ...
آخه تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این علامت های سوال هم مثل سایه همیشه و همه جا با منند...
نمیدونم
یعنی...
ولی آخه...
کدوم روز؟؟
کجا؟؟؟؟
چه جوری ؟؟؟
چه کسی ؟؟؟
چه چیزی ؟؟؟
چقدر صبر؟؟؟
نمیدونم
همین الان ناخودآگاه یاد یه سخنی از کوروش کبیر افتادم
تو کتاب "کوروش بزرگ " خوندم :
" من کوروش هستم ، شاه هخامنشی
ای مردی که هر کجا هستی و از هر کجا می آیی
زیرا می دانم که خواهی آمد :
من کوروش هستم که به ایرانیان شاهنشاهی بخشید
با من مشاجره مکن
یگانه چیزی که هنوز برای من باقیمانده است
یک مشت خاک است
که پیکر مرا پوشانده است ."
نمیدونم چرا یاد این متن افتادم
کوروش به گفته ی خودش فقط یک مشت خاک براش مونده
ولی من چی ؟؟؟؟!!!...
حس میکنم فقط غرور لعنتیمه که برام مونده.
ای خدای بزرگ و مهربون
کمکم کن
خیلی وقته که ازت دور شدم می دونم
این یکیو خیلی خوب میدونم که دیگه بنده ی خوب پاک و کوچولوی تو نیستم ولی ...
نا امیدم نکن
امیدم فقط به توست
خیلی خسته ام
از چی ؟
از همه چیز
از زندگی
از آدما
از این دنیا
از هر چی که تو این دنیاست
مهمتر از همه ...
از خودم
از این غرور لعنتی
از ...
از همه چیز
خدا جونی کمکم کن
امیدم به توست
فقط به خودت...
به خدا که خودم دلم واسه تک تکتون تنگیده
اصلا انقدر حرف تو دلم ریخته
انقدر حرف واسه نوشتن تو وبلاگ دارم که حد نداره
اما من فعلا با اجازتون رفتم مسافرت
تو رو خدا دعوام نکنین....می دونم بی خبر رفتم
اما خوب یهو شد
قول می دم زود زود برگردم
بازم آپ می کنم
منتظرم باشین
نرین دیگه بر نگردین ها![]()
بازم می گم منتظرم بمونین....ببخشید...دوستون دارم...بای بای
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است
خداوندا تو تنهایی و من تنهای تنهایم
خداوند تو یکتایی و بی همتا ولیکن من نه یکتایم نه بی همتا
فقط تنهای تنهایم...

مامان ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن /بیا کولرو خاموش کن ن ن ن ن یخ کردم م م م م م/آرزو دیشب زنگ زد/نمی تونم منم انقدر بی تفاوت باشم/پس کی حالشو بگیریم/ولی بیچاره خودشم دلش می خواست بیاد ها./بابایی جونم روزت مبارک/مامان نبودی ببینی زنه چی جوری سر شوهره بد بختش داد می زد/من چرا انقدر خنگ شدم خدااااااااااااااااااااااااااا/می خوام واسه بابام هر چی دوس داره درست کنم/دیگه داری دیوونم می کنیا/پایه ای حالشو بگیریم/عزیزم با من ازدواج می کنی/سلام شناختی؟/اتفاقا دیروز یکی پیدا کردم/خوب نتایج فکرات چیه/این که هر شب بیای دمه خونمون باطری بگیری/می تونم یه سوال بپرسم؟ چرا انقدر زیست دووست دارید؟؟؟؟/ یه تماسی با هام بگیر ببینم اگه شد با شما ها بر گردم/امروز مامان آری میاد/شیمی ۳/فردا نتایج کنکور اعلام می شه /ایمان/از راه دور نیا مده ام تا به آوازی خوابت کنم مارال.به کنار برکه نیامده ام تا به لامی فریبنده خامت کن مارال.با سینه روز و گردن بند طلا نیامده ام تا رامت کنم مارال.نیامده ام تا چون کتابی بخوانمت و تمامت کنم مارال./آتش بدون دود/دارم از عذاب وجدان میمیرم/یعنی واقعا دلش واسه من تنگ نمی شه؟/استوکیومتری.../کاش مثه گذشته ها بتونم نسبت به همه چیز و همه کس بی تفاوت باشم/شیمی رو با آقای لطفی بگیر خیلی توپه/ رو سنگ قبرم بنویس تنها ترین تنها منم/من دارم می رم.../چه طوری زهرا کلثوم نژاد/گوشای مائده رو سوراخ کردیم/اوناهاش رو زمین افتاده /اگر پدر زالی و مادر ناقل زالی باشد چه قدر احتمال دارد که..../می گم آقا این گوسفندا رو کی میارین/من نمی خوام تموم بشه.../خدا رحم کنه به قبض این ماهت/عزیزم میشی؟؟؟؟نع/میزمو خالی کردی/بابا مژدگونی بده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه/ترمو دینامیک.../چرا تو به همه چیزت یه نی نی وصله؟/فکر کنم در آینده نصف عمرت حامله باشی/یه کتاب جدید کشف کردم/ژنتیک دکتر آرام فر/آهنگشو بر داشتم نمی خواستم که.../نمی شد روش بشینم/کاری داشتی دیشب زنگ زده بودی.؟../می گم فراز من چی کار کنم؟؟؟؟/به نام پدر/دیروز حالم به هم خورد...بازم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/خانه ی زست شناسی/واسه من غورباقه ی سبز خریدی؟؟؟؟؟مرسی یییییییییییی /هنوز که بلیط نداریم/پس کی می خوای برگردی....خیلی دلم گرفته به خدا.../خانومی می خوام برسونمت/دهنتو ببند آشغال/اگه صدامو می شنوی بدون یکی منتظره یکی برای دیدنت نشسته پشت پنجره.../به خدا فقط شما نبودین/واسه چی می خوای/ شب اینقدر سیاه نمی شود مارال...دل این قدر گرفته نمی شود مارال...گریه اینقدر طولانی نمی شود مارال...مبادا مرگ چشمان تو را بسته باشد.../
طبق معمول هر گونه نصیحت ممنوع است...
سلام
مامان دیرم شد ساعت ۸ آزمون دارم بزنگ تاکسی/وایییییییییی خانم ۴۰ تا از سوالا رو ندیدم/can i coming/فهیم نمی دونی این پسره با چه لهجه ی خوشکلی انگلیسی حرف می زد/با زیر شلواری؟؟؟؟؟/هوراااااااااا بلاخره ۸۱۰ رو خریدم/مبارکه؟؟؟؟/نع/وقتی پنجره رو می بندیم ارتباط قطع می شه/وقتی تو پا می شی هدا هم نمی تونه از من سوال کنه چه برسه من از اون/تو بگو خودت بگو با تو بمونم یا برم آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم/ااااااااااااااااااا یه هفته فرجه؟؟؟من جات بودم می رفتم مسافرت/دلم واست تنگ می شه دیوونه/خیلی بد جنسی یکی دو روز نیس/۱۳ روز رو من تنها چی کار کنم/تو که گفتی نمی دونم چند تا می شه/آرزو ق نه غ...ز نه ض/آلبوم حکایتو کشفیدم/اتفاقا کسی که نمی تونن زیستو درک کنن و نمی فهمن می رن ریاضی/خوبی؟/آره دارم ممیرم/جدی میگی؟؟؟/به خدا اگه می دونستم ناراحت میشی هیچ وقت نمی گفتم/سلام w810 من/۱۰ درچه رو به خاطر علامت درجش ۱۰۰ خوندم/از بس خلی/وقتی دیدمت خون تو رگ هام منجمد شد...چی جوری دلت اومد؟/یه پاکن بده من تقلبامو از تو جا مدادیم پاک کنم/تصریفی یا اشتقاقی؟؟؟؟/ساده یا مشتق؟؟؟/واست باطری شارژ کردم/از بس اوردم بالا معدم خالیه فقط عق می زنم/از کرخه تا راین/اگه من جاش بودم می مردم........./آقا مگه من بار اولمه این مسیرو می رم میام؟/هم صورتی رو دوست دارم هم آبی هم.../دیشب اصلا نخوابیدم/اگه اومدن قول میدم بیدارت کنم/نوشین می خوام گوشیمو یواشکی بدم به آرزو/کشوریهههههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟/دوست دارم/با منی؟/اخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم.تا فدای چشای مثل بهار تو کنم.می درخشی مثه یک تیکه جواهر توی جمع.من می ترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم.من مثه شبای بی ستاره سرد و خالیم.خوب می ترسم جای عشق غصه رو یارت بکنم.تو مثه قصه پر از خاطره هستی.نمی خوام من بی نشون تو رو نشونه دارت بکنم/سرطان خون/شما؟/عسل.../مرضیه؟/دقت کردی وقتی...مهربون میشی؟/من عاشق معینم من عاشق سیاوش/نمی خواد بیای.بمون درستو بخون/بدون علت.سوال کردی گفتم گفتم سراغ ندارم/ناراحتی/غم کذایی عشق/در اصرع وقت/این چه قدر شبیه امین/هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی...از این زمانه دلم سیر می شود گاهی/سیاهه/مشکل این جاست/خانوم شماره با ۶ ماه ضمانت می خواین؟/شما تاکسی هستین؟/نه بیا خودم می رسونمت/کجاییییییی وضع منو ببینی/دلم تنگ شده برات/من همونم/اگه واقعا همینه که میگی برگرد به همون دختری که من خیلی دوسش داشتم/علی و فاطمه صدامونو شنیدن چه زشت/خانوم یه فال بخر تو رو خدا/آسمان بار امانت نتوانست کشد قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند.../دلم می خواد گریه کنم/تو که خراکته/اون جا رو نگاه کن.بابا اون حسینه؟؟؟/می خواست واسه آخرین بار دوست دارم رو بشنوه/یون های تک اتمی و چند اتمی/خیلی بد نگام کرد حس کردم که.../من از چشای حسام می ترسم/دوست دارم خاله فلورو ببینم/شما اینو خوندین که وقتی کلمه ی سیبو می کشین آخرش عوض میشه؟بکش/سیییییییییییییییییی بوس/من امروز نمی خوام دوباره دیر کنم/مامان بریم خونه امیر اینا./دلم واسه کوچولوی کپلم تنگ شده/یه چی بپرسم؟/نه دیوونه یعنی ببخشید همون نه/شبنم اینا...اسم سگ میاد چوی بگیر دستت ... پس سارا اینا.../من چه شکلیم ؟/هنوزم شکل پرندم؟/چرا این آهنگا رو گوش می دی آخه چراااااااااااا؟/سه تا پسر بودن با ۳ تا دختر با یه پسر دیگه دعوا می کردن./فکر کنم پسره به این دوست دختره این پسرا تیکه انداخته بود/دلم درد می کنه/مردن یا نمردن مسئله مرگ است/من از صدای گریه ی تو به غربت بارون رسیدم/تو فرشته ایییی/فرشته ی من/قول می دم زود بر گردم/خودتم که یه هفته داری می ری/ منم باید این جوری کنم؟/چرا وقت خدافظی چس اخلاق می شی؟/برو گم شو/برو دکتر اگه نری من می دونم و تو یکی/من اگه جای این پسرا بودم ها یه...../دیشب خوابتو دیدم/بازم؟/زود بیاین ها من منتظرتونم/های خانوم دوست منو اذیت نکن/خیلی پروییییی به من میگه سراغ نداری؟؟؟/شاید می خواد امتحانت کنه/اصلا به جهنم/من اگه جات بودم همین الان می گرفتم می خوابیدم/من وبلاگمو خیلی دوست دارم نبینم ناراحتش کنی/کمری سبز/داری با خودت چی کار می کنی/منو جمع نبند بدم میاد/من مثه جزیرم/تنها...و دلتنگ...و هراسان از مرگ .... و آماده ی مردن/پسر خوب گریه می کنه؟/زود بر گرد...
بازم می گم هرگونه نصیحت ممنوع
آسمان هست
من هستم
مثل یه پرستو مهاجر با حسی غریب
اما نه برای تو و نه برای هیچ کس
در کنار این مردم
شاید حضور صدایی نتواندنگاههایی چنین سنگین را جا به جا کند
شاید برای باور وجودم اثباتی لازم باشد
اما من وجود دارم
برای تنهایی دیوار اتاق
برای انتظار قلبهای بدون عکس
برای ترک خوردگی روح باغچه
من هستم با قلبی شکسته اما در حال تپیدن جدا از همه بودنها.............

سال ها بود که نبودم ٬ ثانیه ها را به فردا امانت دادم.رخوتی بود گنگ و بی حاصل ٬ ابدیتی بود بی خدا...
کجا بودم ؟ نمی دانم . می دانم که تو نبودی ... آن جا که من شانه هائی می خواستم برای تکیه کردن و دستانی پناه گریستن.من تنها بودم و بی ثانیه و تو نبودی...
تونبودی آنگاه که امتدادی می نوشتم برای زیستن و ستاره ای می کشیدم برای بودن ٬ ترانه ای می سرودم برای ثانیه ها و آفتابی می خواندم برای دوباره ها.
تمام وسوسه های بودنم بهانه ی بودن تو بود . می پنداشتم تو آنی که باید با تو زیست اما دریغ...
تو فقط همانی که بی تو نمی توان زیست!...
سال ها نبودم ٬اکنون که هستم پنجره ها را به انتظار تو نشسته ام که بیائی. بی تو نمی توانم...
يه شب بی بهانه تر از قطره های بارون ,شگفت انگيز تر از آبی آسمون و عميق تر از سياست رنگين کمون پا گذاشتی تو زندگيم ! چقدر تعجب کردم وقتی دست به دستم دادی بدون اينکه از فردای نا معلوم رويای اقاقيا واهمه داشته باشی . همون موقع انگار کتيبه خدا رو به خوشبختی ما داشت ورق می خورد , همه فرشته های آسمونی رو به قبله وحدانيت عشق برامون سجده کردن و چند لحظه بعد همه ابرها برامون يه دريا لبخند فرستادن . از اون روز ديگه دستهام از يادنيلوفرهای آبی غافل نشدن , گرچه ميدونم اين رويای شيرين ابدی نيست ولی... مي دونم همونطور که بی بهانه اومدی بی بهانه هم خواهی رفت , مي دونم روزی که بری من ميشم تنها ترين برکه روی زمين , مي دونم هميشه بايد يادم باشه تو مال من نيستی!
من ؛
من فرشته ای بودم که چشم های معصوم شیشه ای ام را خودم شکستم و بال های نرم و سپیدم را خودم قیچی کردم! می خواستم با چشم ها و پاهای آدم ها خوشبختی را، درد را، گناه را مزه کنم!..و حالا شکاف قلبم دارد کم کم شبیه لبخند تو می شود، هر چه می گذرد، لبخند تو نزدیک تر می شود و زمان برای محو کردن آن حریف کوچکی ست. چه زنده بود! شفاف، واقعی...یعنی باور کنم حقیقی نبود؟!
تو بازنده ای زندگی؛ و من آن فسیل هزار ساله که دیگر فریب نمی خورد! نه به آسمان های آبی ات، نه به هوای تازه ات، نه به صبح، و شادی های تو خالی ات و غم هایت...دیگر مرا به هرچه می خواهی بفریب، الا به عشق! که برای چنین فریبی دیگر بزرگ شده ام!..
زیییییییییییینگگگگگگگگ دیننننننننننننگگ زنگگگگگگگگگگ پاشو دیگه ساعت ۷:۳۰ مگه تو نمی خوای درس بخونی/اه بازم درس...خسته شدم/نه بذار بیاد پیشه من...من مواظبشم/نمی دونم چرا موبایلشو خاموش کرد/ چه جالب ارزو هم گوشی رو بر نمی داره/معلومه کجایی؟؟؟/سلام مامان من تو حمومم/نه من نمی خورم.../مامان درو باز بذارتا من بیام /داشتم زیست می خوندم.من بیدارت کردم؟/ولی خداییش قد سارا از من کوتاهتر نباشه بلند تر نیست/وقتی راجع بهش حرف می زنی من دیوونه می شم می فهمی؟؟؟/چه انتظاری داری که ... با من مخالف نباشه؟؟؟/اکتین و میوزین ...تار ماهیچه ای...میون/دلم تنگ شده/بازم این جا ریخته به هم که دختر/ روی جدول راه می رم داد می زنه دم گوشم مرضضضضضضضض دوباره داد می زنه دختری با کفش های کتانی/اقای خاکسار بهم سی دی داد/من؟؟؟؟۸۵ در صد تو چی؟/تا ساعت ۶ کلاس ریاضی بودم.ناهار خوردی؟ نه/ببخشیدا اما این یوزرم شده سوژه/سلام عزیزمممم/ میای ببینمت؟/مگه عشق بدون تملک هم وجود داره؟ از عشق بیزارشدم /حالا که چیییییی مزخرف/آخه من این همه آدامسو چی کار کنم؟/بهم تاریخ میگی؟/مرگ من روزی فرا خواهد رسید،چه روزی؟/ارزو تو نمی فهمی/این بدترین بلا تکلیفیه/نهههههههههههههههه به خدا من منظورم اینی که بچه ها فکر کردن نبود/پارانشیم .کلانشیم.اسکلرانشیم/زیست گیاهی از جانوری جدا بوده؟؟؟؟/تو رو خدا حرفامو قبول می کنی؟ نععع/دلم تنگه تنگ تنگ٬ خیاطی بلدی؟ گشادش کن/کنون که آمدیم تا به اوجها/مرا بشوی با شراب موجها / مرا بپیچ در حریر بوسه ات / مرا بخواه در شبان دیرپا/چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه می کنی.../شکلات خوردن یا نخوردن مسئله این نیست وسوسه این است وسوسه و س و س ه/عصبی دیوونه خل/من از نهایت شب حرف میزنم/اه بدم میاد از این حس عق/ دختر تو باز اینجا خوابیدی پاشو برو سرجات/بدو برو گچ بیار بدو/آهای خانم میشه بیای باهات درد دل کنم؟/من چه سبزم امروز/برای تولدم یک سنگ بیاور آن هم از نوع سنگ قبر!/ گریه برای توووو/ خدایاااااااااا/ماهیچه.خیاطه...توام...دو تا ماهیچه رو به هم وصل می کنه/
نصیحت ممنوع حتی شما دوست عزیز....
رویای سر به زیره خواستنت، خواهش های بچه گانه برای دیدنت و دوری بی اندازه ی تو، آنقدر کم رنگ شده اند که...از بس فاصله به حلق شان ریختی لال شدند!..
تو پیروز شدی و من درماندم، تو گذشتی و من بیشتر درماندم. دلم تنگ بود...تنگ. قرارمان شد که برایت بنویسم، از تو که بنویسم خیالم راحت است، من نذر کرده ام!..حرف هایم را چه کسی می فهمد؟!
و حالا اگر نیستم، چون یخ زده ام در جواب سردی ات، دلبرکم
تاوان تلخی تو ؛
» اینجا همه چیز برای یک فراموشی ساختگی فراهم است. خرده ریزهای احساسی کهنه از عبور به ظاهر منطقی ات را چال می کنم همین جا، توی همین اتاق...آن گوشه ی فرش را که کنار بزنی می فهمی چه می گویم! من سهمی از نگاهت هم دیگر نمی خواهم، من دفن شدم در خاطرات مردی که اینک نیست...حال من خوب است، کابوسی نیست. فقط، وقتی یاد تو می افتم قورت دادن آب دهانم سخت می شود!
پ. ن ؛ امشب، درها را گشوده بگذار، شاید آنکه مرده است خواهد که بازآید!..
از كدوم روز، از كدوم شب، از كدوم قلـّه رسيدي؟
كه با اعجاز ِ حضورت، من ُ از نو آفريدي!
بي تو روشن بودم اما، مثل ِ فانوس توي آفتاب!
سست ُ خالي مثل ِ نقش ِ سايه يي افتاده بر آب!
تو شروعي تازه بودي، روزني رو به ترانه!
فصل ِ آغاز ِ ظهور ِ واژه هاي عاشقانه!.......
از كدوم باغ، از كدوم شهر، از كدوم جاده رسيدي؟
كه با گوشه ي نگاهت، من ُ از نو آفريدي!
براي كشف ِ سكوتت، تا كجا بايد سفر كرد؟
واسه خوندن از تو بايد، چن تا حنجره خبر كرد؟
بايد از كدوم پرستو، راه ِ چشم ِ تو ر ُ پرسيد؟
با كدوم معجزه مي شه تو رُ از خود ِ تو دزديد؟......
من زمين خورده ام! اي عشق! وقتِ جنگ ِ تن به تن نيست!
اين شكست ُ مي پذيرم، من ِ من شبيه ِ من نيست!
فصل ِ معراج ِ شكوفه! فصل ِ رستاخيز ِ جنگل!
من ُ از خزون رها كن! من ُ تازه كن از اوّل..........!!!